Name: Elnaz

Copyright © 2006 ETOPIYA  .Allright reserved
Design & Development by ALISIAH

 

Tuesday, December 26, 2006


ثنا


اكثر كسايی‌ كه وبلاگه منو می خونن ثنا رو می شناسن ، فرشته كوچولوی خونه ی ما كه همه چيزمونه و البته بگذريم كه يه وقتايی می شه فرشته ی عذابو همه رو شاكی می‌ كنه .
ثنا تازگيا يه سوژه ی خيلی جالب پيدا كرده كه خداييش تو اين چنر سال تخيلش اينجوری‌ شاهكار نزده بود ، شبا وقتی می خواد بخوابه و چراغو خاموش می كنه يه سايه ی‌ دايره مانند می افته رو ديوار اتاق كه اسمشو گذاشته "ماسی" و می گه اين دوست منه ، خلاصه هر شب كلی‌ ماجرا با اين "ماسی" داره .
ديشب وقتی "ماسی‌" دوباره افتاد رو ديوار منم واسش دست تكون دادم . داشتم به اين فكر می‌ كردم كه ثنا با اون چشمای‌ پاك و معصومش سايه ی روی ديوارو می‌ بينه و واسش مهمه ، اونوقت نمی دونم كه چه غباری‌ روی‌ چشمای ما رو گرفته كه همديگرو ، آدمای اطرافمونو كه ادعا می كنيم دوستشو ن داريم و يه وقتايی عاشقشونيم نمی بينيم و درك نمی كنيم .
راستش دوست دارم ثنا همين قدری‌ بمونه ، دلم نمی خواد بزرگ بشه و كم كم مثه همه ی ما اين معصوميت و پاكی و بی‌ گناهيو تو بچگيش جا بذاره و به جايی برسه كه ديگه خو دشم نبينه ، چه برسه به "ماسی" و آدمايی كه دوستشون داره .

Sunday, December 17, 2006

آه ه ه

اين ترم يه استاد دارم كه از روز اول حس خيلی خوبی نسبت بهش داشتم ، يه پيرمرد خيلی مؤدب و با شخصيت كه اسمشون دكتر لطيف ِ . از اون دسته آدمايی كه سطح فكرش يه سر و گردن بالاتراز بقيه ی اساتيد محترمی كه فقط تو تريپه تزريق افكار روشنشون تو مخ دانشجوی بيچاره ان .
سر كلاسش درد و دل مردمو از مكاتب اقتصادی و فرمولای كلان می كشه بيرونو به قول خودش حرف علميشون می كنه . البته هر وقت كلاسش تموم می شه من دنبال يه راه خوب واسه خودكشی می گردم و از اينكه تو اين جامعه كثيف و به ظاهر اسلامی زندگی می كنم ، حالم بيشتر از خودم به هم می خوره .
ديروز با يه استدلال قشنگ همه ی مشكلات اقتصادی و بی‌كاری و فساد اخلاقی و اين وضع خراب جامعه كه خودتون بهتر لمسش كردينو ، به ربا ربط داد و كفت كه كا فقط ادعای اسلام و شرعشو داريم در صورتی كه بانكداری كشورهای‌ پيشرفته نسبت به ما خيلی اسلامی تره ، اونا نرخ بهره ی 30 درصدی مارو كه اسمشو می ذاريم نرخ سود و كارمزد و اين مزخرفات در حد 2_3 درصد دارن و ...
خلاصه بگذريم ، اينا رو گفتم كه بگم اين روزا كارم شده فقط نق زدن و بهونه گرفتن ، البته به خدا يه عالمه دليل دارم كه حداقل واسه خودم منطقيه ولی يه جورايی ديگه خسته شدم وقتی اين غر غر كردنه مشكليو حل نكنه آدم بايد قورباغشو قورت بده :D و دنباله يه راه حل ديگه بگرده ، امثال دكتر لطيف از بس يه عمره فرياد زدنو كسی صداشونو نشنيده ، مشكله حنجره پيدا كردنو بايد سر كلاس با ميكروفن صحبت كنن اونوقت يكی‌ مثه من ...

Monday, December 04, 2006

بِی قراری

م‍ی گن عشق يه رابطه ی دو نفرس ، آره همين عشق دونفره ی خودمون ، عشق آدميزادی كه توش يكی عاشقه و يكی معشوق ولی می‌خوام بگم من اين چند روز حس كردم كه تو اين رابطه ی دونفره دو تا عاشق هست و دو تا معشوق .

آدم يه وقتايی يه چيزايی می شنوه كه قصه ی خودشو با همه ی درد و رنج و دل تنگياش يادش می ره ، آدم اين وقتا خيلی دلش می خواد يه كاری انجام بده ولی حيف كه اين كليشه ی نتونستن و حقارت من بازم داره تكرار می شه .

دلش خيلی گرفته بود ديگه تو چشاش اون برق شيطنتو نمی شد ديد ، يه قدم اومد جلو بعد تو گوشم گفت الناز واسم دعا می كنی ،،، می خواستم زار بزنم و بگم كاش می تونستم غير از دعا كردن ،،، ولی شايد همون دعا دلشو راضی كنه .

خدايا به هممون كمك كن ...

Friday, November 17, 2006

حرفای دل تنگیام

!این سرطانو چه جوری می شه از رو زمین برداشت ؟
ساعت ده دقیقه به هشته
تاپ تاپ...
!دلم گرفته باید بگم سلام یا خدافظ ؟
دیگه سرد نیست
اهم عناوین خبری: چقدر آپدیتی ، هوا چطوره
!تا حالا شده همه ی حسای خوب و بد دنیا یهو سرازیر بشن تو وجودت ؟
دعوا، کلکل ، روکم کنی ،،، نه دیگه ، ما نه نیستیم
ایست چراغ قرمزه
کی زودتر می گه من ، تو؟
دینگ دینگ ، راند اول
!کی می دونه تموم شده یا تازه داره شروع میشه؟
آخی باز من لوس شدم ...
!یه دنیا سوال بی جواب کیلو چند ؟
دیگه آخرشه ...
راستی این سرطان خودشم خیلی دلش می خواد یکی پیدا شه و از رو زمین برش داره
چند تا نکته:
خداییش تا حالا انقدر چرت و پرت ننوشته بودم
قالب جدید کاره علی آقاس که خودشون می گن قبلنا سیا بودن ولی کی می دونه الآن... خلاصه خیلی تشکر بابت لطفشون
همینا دیگه

Sunday, November 05, 2006

Havaye Taze!!!



اين روزا درست شبيه كسی ام كه تو يه دريا غرق شده ، يه جسم شناور روی آب ، بی هدف و سرگردون تو يه دريای بی سر و ته كه اسمش زندگيه .
نمی دونم بودنم برای چيه ! اونوقت شيرجه زدم تو مسير آب و برای چطور رفتن و چطور بودنم دست و پا می زنم .
دلم از اين همه تكرار و روزمرگی گرفته ، از حرفای هميشگی ، از شكايتا ، از دل تنگيا ، ازتنهايی ، آره دلم از خودمم گرفته .
به قول سارا كاش می شد دكمه ی استوپه زندگيو زد و يه لحظه نشست يه گوشه و با آرامش يه نگاه به عقب انداخت و يه نگاه به جلو ...يه لحظه تو يه هوای تازه نفس كشيد !!!

Saturday, October 21, 2006

Kojaie???

يه دنيا پر از كلمه و يه كلمه به بزرگيه يه دنيا ، اما من نمی تونم چيزی بنويسم .
نمی دونم تو قالب اين حرفا و كلمه ها و مفهوما نمی گنجی يا ذهن من از اراجيفی پر شده كه حضورتو ازم گرفته . عظمت تو و حقارت من با هم جور نمی شه .
تب دارم ، دارم می سوزم ، می دونم اين آتيش از همون عصيانيه كه برای اثبات بودنم شروع شد .
حالا می فهمم عشق يعنی چی‌ ، يعنی‌ عليه خودت شوريدن و از اين شورش سوختن .
می خوام بگم حالا كه عشق اينجاست ، تو كجايی ؟!

Sunday, October 15, 2006

Dobare salam

من مسافر زمين و آسمان ، ميان ابر های ترديد با دو بال از خيال به سوی خورشيدی پر می كشم تا داستان سرای اين هجرت آسمانی باشم . چگونه برهانم اين تن خسته را از جاذبه ای زمينی . كاش می توانستم در هجوم اين ابرهای باران زای حايل ميان من و خودم فانی از خويش و فارغ از دل بی وزن تر از هر زمان و هر فضايی باشم . می خواهم لباس اين كالبد خسته و سنگين را از شانه های روح ظلمت گرفته ی شب زده ام بكنم و مسافر سرزمينی باشم كه روزگاريست در آرزوی رفتن و ديدن و ماندنش از هر چه تعلق است دل كشيده ام .
و امشب شبيست كه لذت اين پراندن روح در رگ هايم افسار گسيخته می دود و من سرشار از سرخوشی اين عروج چنان از خود بی خود شده ام كه ديگر هيچ جسمی و كالبدی نمی تواند لذت اين جنون را از من دريغ كند
.


سلام خدا جونم ؛
اين حرفای بالا رو پارسال شب قدر تو وبلاگم نوشته بودم ، يادته ؟ می دونم يادته ، اين منم كه خيلی‌ چيزارو يادم رفته ، يادم رفته كه می‌ خواستم اين تن خسته رو از جاذبه ی زمينی رها كنم و برم بالا ، آره همون تعالی كه هميشه ازش می گفتم .
امروز كه نوشته های پارسالمو خوندم فهميدم كه چرا بهم گفتی كه ديگه نی نی نيستم ، چون نی‌نیا رها و پاك و معصومن ولی من ديگه هيچ كدوم از اينا نيستم .
من اسير شدم ، اسير زندانی كه خلاص شدن ازش از همه ی زندانای ديگه سخت تره ، اسير زندان خودم ، زندان خويشتن .
می خوام بدونم اين اسارت به جرم كدوم گناهمه ؟ می خوام ببخشيم ، می خوام كمكم كنی ، آرم می دونم خيلی بچه پر روام ، ولی شنيدی می گن كه انسان هست چون عصيان می كنه .
اين شبا بارها تورو به اسمای مختلف صدا می كنيم ولی اگه فقط عظمت يكيشونو درك كنيم ديگه نيازی نيست كه بودنمونو با عصيان به اثبات برسونيم .
پس به هممون اين قدرتو بده !

Saturday, June 24, 2006

TaBesToOn


نمی دونید چه حالی می ده وقتی آدم فکر می کنه داره مشروط می شه، یهو ببینه همه چی چقدر خوب اتفاق افتاده .فردا آخریشه! دیگه
تابستون داره شروع میشه آخ جون .

Monday, June 19, 2006

Ali


راستشو بخواين خيلی وقت بود اتوپيارو يادم رفته بود ، ولی امروز به خاطر چند تا اتفاق اومدم سراغش ،
اوليش اين بود كه بعد از چند وقت به وبلاگ يكی از دوستام سر زدم ، انقدر عالی نوشته بود كه دلم هوای نوشتن كرد ، لينكشو براتون می ذارم يه سری بش بزنيد ، پشنمون نمی شيد
http://www.sarayehame.mihanblog.com/
دوميشم اينه كه امروز تولد يكی‌از دوستای ماهمه ( تولدت مبارك نی نی هوچولو )
و سوميش سالگرد شهادته دكتر علی‌شريعتی ، يكی از اون عاشق ترين آدمايی كه من عاشقشم .

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟
نمی خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم
چه خواهد ساخت ؟
ولی بسيار مشتاقم ،
كه از خاك گلويم سوتكی سازد .
گلويم سوتكی باشد به دست كودكی گستاخ و بازيگوش
و او يكريز و پی در پ‍ی ،
دم گرم خوشش را بر گلويم سخت بفشارد ،
و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد .
بدين سان بشكند در من ،
سكوت مرگبارم را .
روحش شاد